سيد محمد باقر برقعى
63
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
صداى پا در آن غروب كه يك دسته باد مىآمد * شب مرا خبر از انجماد مىآمد پرندهها همگى قارقار مىكردند * گذشتههاى سياهم به ياد مىآمد ز « دير » ها همه جا را هراس مىاندود * ز « دور » ها شبحى شب نهاد مىآمد فضاى كوچهء بنبستمان چنان مىشد * و هيبتى كه تو گفتى « مباد » مىآمد سرك كشيدم و خود را به او نشان دادم * همانكه « هيچ » به دستم نداد مىآمد چه رفته بود كه چاهى به راه مىكنديم ؟ ! * خبر از آمدن يك سُغاد مىآمد مىآيى ( 1 ) از ديروز مىآيى و زيباتر ! زيباتر از ديروز مىآيى . . . پيراهنى از برف نوشكفته به تن دارى ! و چقدر گل براى تو سر بريدهاند ! مرا كه تنها مىپسندى ، بگو كودكىهايت را كجا گذاشتهاى ؟ ! كه من هنوز همانم ! بگو اين سكّهها را كجا مىريزى ؟ ! كه قلّكها را با هم شكستيم ، تا عروسكى كه حرف مىزد ، گران بود . . . مىگويد ! و سكوت تو را مىشنويم . دوباره مىگويد ! و نگاه تو را مىشنويم . سهباره مىگويد ! و لبخند تو را مىشنويم . مىآيى : تو از چيدن گل مىآيى ،